MOTARJEMIN
|
|
کلام بزرگان در دوران عمر کوتاه خود، مغزها را با ترجمه کردن آثار آزاداندیشان جهان روشن میکنم تا حقایق زندگی را که آزاد زیستن و عشق به همنوع و محبت و انساندوستی و دموکراسی و کار و کوشش برای بهروزی خود و اجتماع است، به همه ابلاغ کنم. ظریفی میگفت: «امثال ما مترجمان و نویسندگان و شاعران متعهد، نم پای دیوارهای کاخ استبداد هستیم.»
محمد قاضی و رسالت قلم - صفحات 146 و 147 نوشته شده توسط دریاکناری Daryakenari@Gmail.com | لینک ثابت |
پیشکسوتان ترجمه
محمد قاضی، از شازده کوچولو تا زوربای یونانی محمد قاضی، از پیشکسوتان ترجمه در ایران است. تلاش وی در طول بیش از نیم قرن در جهت آشنایی خوانندگان ایرانی با بزرگان ادبیات جهان باعث شد که هر کسی که در کار کتاب باشد ولو کم و گهگاه با نام محمد قاضی آشنا باشد. کارنامهی ترجمههای وی نزدیک به 70 اثر، از جمله: مادر، از پرل باک؛ دن کیشوت، از سروانتس؛ سپید دندان؛ از جک لندن؛ شاهزاد ه و گدا از مارک تواین؛ شازده کوچولو از آنتون دو سنت اگزوپری، و زوربای یونانی از کازانتزاکیس را در بر میگیرد. محمد قاضی در ۱۲ مرداد ماه سال ۱۲۹۲ هجری شمسی در مهاباد بهدنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در سال ۱۳۰۷ در آن شهر به پایان رساند و چون در آن زمان در مهاباد دبیرستان وجود نداشت به شغل آموزگاری مشغول شد. در همان اوان با شخصی به نام عبدالرحمان گیل که از کردستان عراق به مهاباد بازگشته بود آشنا شد. او دو زبان عربی و فرانسه را میدانست و قاضی با تلاش فراوان نزد او الفبای زبان فرانسه را آموخت. او خود در اینباره میگوید: «تحصیل زبان فرانسه در مهاباد آن زمان گناه کوچکی نبود. مردم آن عصر هنوز آنقدر خرافاتی و کهنهپرست بودند که تحصیل زبان ملتهای غیر مسلمان را مجاز نمیدانستند. من میبایست ماهی ۵ تومان حقالتدریس میدادم که نداشتم و هیچ روزنهی امیدی هم نبود که مرا به این آروز رهنمون شود. نمیدانم التماسهای معصومانهی من باعث شد که گیل، دلش نرم شود و مرا مجاناً بپذیرد یا خود او میترسید که اگر این شاگرد را هم رد کند کمکم زبان فرانسه فراموشش شود.» در سال ۱۳۰۸ به تهران آمد و در سال ۱۳۱۸ موفق به اخذ دانشنامهی لیسانس از دانشکده حقوق در رشته قضایی شد. او در طول این دوران همیشه جزو بهترین شاگردان زبان فرانسه بود. در همان زمان با ترجمهی اثری کوچک از ویکتورهوگو به نام کلود ولگرد، نخستین قدم را در راه ترجمه برداشت و یکسال بعد فیلمنامهای از دنکیشوت را ترجمه کرد و پس از آن ۱۰سال ترجمه را کنار گذاشت. وفور ترجمههای نارسا و مبهم موجود در سالهای دههی ۲۰ انگیزهای برای پایان دادن به وقفهی ۱۰ سالهی قاضی در ترجمه ادبی بود. در آن زمان به دلیل ترجمههای سنگین و مشکل آثار فلسفی نویسندهی نامدار فرانسوی آناتول فرانس، نوشتههای وی در ایران خوانندههایی نداشت. در سال ۱۳۲۹، پس از صرف یک سالو نیم وقت روی کتاب جزیرهی پنگوئنها از آناتول فرانس، قاضی برای یافتن ناشری برای چاپ این ترجمه دچار مشکلات فراوان شد. چون هیچ ناشری حاضر نبود فروش خود را با چاپ اثر از نویسندهای که در ایران طرفداری نداشت به مخاطره بیاندازد. تلاش قاضی برای چاپ این اثر بعد از سه سال نتیجه داد و این ترجمه به دلیل شیوایی و روانی و موضوع متفاوت کتاب، شناخت متفاوتی از آناتولی فرانس به مردم ایران ارایه کرد. در واقع با این ترجمه آناتولی فرانس به یکباره از ردیف نویسندگان بیبازار که کتابشان را در انبار کتابفروشان در ایران خاک میخورد درآمد. در اینباره نجفدریابندری در روزنامهی اطلاعات آنزمان مطلبی با عنوان مترجمی که آناتول فرانس را نجات داد نوشت. در سال ۱۳۳۳ کتاب شازده کوچولو نوشتهی دوسنتاگزوپری را ترجمه کرد که تا سال ۱۳۶۹ سیزده بار تجدید چاپ شد. در سالهای ۱۳۳۶ تا ۱۳۳۷ با ترجمهی دورهی کامل دن کیشوت از شاهکارهای ادبیات جهان موفق به اخذ جایزهی بهترین ترجمهی سال از دانشگاه تهران شد. محمدعلی جمالزاده، در مورد این ترجمه گفته است: اگر سروانتس فارسی میدانست و میخواست دن کیشوت را به فارسی بنویسد از این بهتر نمیشد. در نمونهای از شیوایی کلام و روانی قلم قاضی در این ترجمه میخوانیم: از مشخصات کار قاضی میتوان از دقت، تعهد و وسواس وی در انتخاب آثار نام برد. معیار وی در انتخاب آثار ادبی روشنگری فکر خواننده بود. یعنی اینکه یک اثر بتواند مردم را با افکار نو و انساندوستی و آزادی خواهی و مبارزه با خرافات و استبداد آشنا کند. از دیگر ویژگیهای کار وی امانتداری در نگه داشتن سبک مولف در عین وفاداری به متن اثر است. این مساله با توجه به تنوع زیاد ترجمههای وی دارای اهمیت فوق العادهای است. چرا که قاضی معادل فارسی سبک نویسندگان بیشماری از نیکوسکازانتزاکیس که نویسندهای شوخطبع و شیرینبیان است تا رومن رولان که نویسندهای خشک و جدی بود را یافته بود. این موفقیتی بود که کمتر مترجمی به آن دست یافته است. ارایهی ترجمهی آثار نویسندگان مختلف با سبکهای گوناگون غالبا به نحوی بوده که سبک نگارش همه یکی بوده و گویی که همهی این کتاب ها را یک نویسنده نگاشته است. قاضی اما زبان مناسب ترجمههایش را یافته بود. چنان که کوچکترین شباهتی بین ترجمهی شازده کوچولو از دوسنت اگزوپری و ترجمهی مهاتما گاندی از رومن رولان دیده نمیشود. چرا که در همه یک سبک و سیاق و شیوه نگارش و سبک نویسنده حفظ شده است. پس از بازنشستگی قاضی به فعالیت در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پرداخت که حاصل این دوره ترجمهی کتابهای با خانمان از هکتور مالو، ماجراجوی جوان از ژاک ژروند و زوربای یونانی از نیکوسکازانتزاکیس است. او بیش از نیم قرن، تلاش خود را در راه ترجمه ادامه داد و با اینکه از سال ۱۳۵۴ به دلیل سرطان حنجره از سخن گفتن محروم شد و تنها به وسیلهی دستگاه حرف میزد ولی کار ترجمه را ادامه میداد. خود میگفت:«روزی که ترجمه نکنم، آن روز مردهام.» قاضی در طول حیات فردی پرتلاش، سرزنده، سرخوش و فروتن بود. در پایان مقدمه زوربای یونانی پس از شرح شمهای از شیطنتهای زوربای یونانی خود نتیجه میگیرد که: حق این بود در پشت جلد کتاب به جای زوربای یونانی ترجمه محمد قاضی بنویسند: زوربای یونانی به ترجمه زوربای ایرانی. محمد قاضی در ۲۴ دیماه ۱۳۷۶ در سن ۸۵ سالگی چشم از جهان فروبست و در شهر زادگاهش مهاباد بهخاک سپرده شد. یادش گرامی و روانش شاد.
نوشته شده توسط دریاکناری Daryakenari@Gmail.com | لینک ثابت |
حکایت ماه و پلنگ عشق حکایت ماه و پلنگ عشق ... پلنگ عشق به هوای گرفتن ماه است که به آسمان جست می زند؛ اما هزار هزار هزار فرسنگ مانده به ماه می افتد. دره های جهان پر از پلنگان مرده است که هرگز پنجه شان به آسمان نرسیده است.
عشق ، پلنگی ست که در رگ هایم می دود. پلنگی که می خواهد تا خدا خیز بردارد. نوشته شده توسط خادمی | لینک ثابت |
نجف دريابندري: انتشار مجموعه مقالات
مجموعهي مقالههاي دريابندري با عنوان "از اين لحاظ"، به گفته ناشر، چند روز پيش مجوز نشر گرفته است و به زودي از سوي نشر كارنامه منتشر خواهد شد. اين مترجم پيشكسوت اين روزها به ترجمه پنج، شش داستان باقيمانده از كليه داستانهاي كوتاه ارنست همينگوي مشغول است و در نهايت، نزديك به 80 داستان از اين نويسنده را ترجمه و احتمالا در دو مجلد با عنوان "داستانهاي كوتاه ارنست همينگوي" منتشر ميكند. دريابندري گفت: پس از فراغت از ترجمه داستانهاي ياد شده، به گمانش، ديگر به ترجمه داستان ديگري نميرسد؛ چون تصميم دارد به ترجمه نيمه تمام كتاب فلسفي ديويد هيوم - فيلسوف انگليسي - با عنوان "درباره فهم بشر" بپردازد و احتمالا چون بايد مقدمهاي مفصل دربارهي جايگاه اين كتاب مهم فلسفي در تاريخ فلسفه بر آن بنگارد، پايان كار كتاب تا دو سال به طول ميانجامد. او در حال حاضر، بازبيني نهايي كتاب خاطراتش را با عنوان فعلي "يك گفت وگو" در دست دارد، كه از سوي انتشارات مرواريد به چاپ ميرسد.اين كتاب گفت وگويي مفصل با دريابندري درباره زندگي و كتابهايش است. نوشته شده توسط دریاکناری Daryakenari@Gmail.com | لینک ثابت |
تجربهی یک ترجمه لیلی گلستان از ترجمهی کتاب بیگانه نوشتهی آلبرکامو میگوید... از بس ساده بود، سخت بود!
کتاب بیگانه را در دههی شصت میلادی وقتی در پاریس درس میخواندم، خواندم. مفتون آن شدم و مفتون ماندم. کتاب، چندین بار به فارسی ترجمه شده است، ترجمهی دونفره، ترجمهی یکنفره و ترجمههای بسیاری از روی آن ترجمههای یکنفره و دونفره! اما با این وجود همیشه دلم میخواست آن را من هم ترجمه کنم. که کردم. شاید با ترجمه کردن آن میخواستم ساعات بیشتری را با آن بگذرانم، با خواندن دقیقتر آن، آن را بیشتر بفهمم و لحظاتش را، لحظات سراسر ناباش را بیشتر حس کنم. فکر میکردم هنوز مانده، خیلی مانده تا عمق آن را کاملاً درک کنم. اما تا ترجمه را شروع کردم، از همان صفحهی اول متوجه شدم که دست به کار سختی زدهام. از بس ساده بود، سخت بود. سخت بود چون ساده و آسان بود. سخت بود چون شخصیت کتاب آنقدر معمولی بود که خاص شده بود. خاصتر از شخصیتهای هر کتاب دیگری. باید میتوانستم این صفا و صمیمیت و معمولی بودن را در بیاورم. باید این خاص بودن و این ساده بودن درمیآمد. ناشر پیشنهاد کرده بود که نوشتههایی در مورد کتاب پیدا کنم و به عنوان مقدمه در کتاب بیاورم. پیشنهاد بسیار خوبی بود. خواننده هر چه به زیر و بمهای کتاب بیشتر آشنا شود، کتاب را بهتر درک میکند و بیشتر میتواند لذت ببرد. پس شروع کردم به تحقیق و در نهایت کتابی پیدا کردم که مجموعهای بود از نوشتهها، نقدها و مقالاتی دربارهی بیگانه. در ابتدای شروع ترجمهام بود که این کتاب را پیدا کردم. پس ترجمه را کنار گذاشتم و کتاب را دوبار پیاپی خواندم. چقدر این نوشتهها به درک من از بیگانه کمک کردند. چند مقالهی مهمتر را ترجمه کردم و حالا فکر میکنم شاید میبایست همهی نوشتهها را در کتاب میآوردم.
نوشتهها بیگانه را از جنبههای مختلف روایت، شخصیت، فضاسازی بررسی کرده بود. چه حرکات ساده و چه حرفهای معمولی که معناهای بسیار داشت. چه کتاب پیچیدهی سادهای بود! به قول برنارپنگو، مورسو"بازی را بازی نمیکند". این اصل و اساس این کتاب است. آدمهای قصه، قصهای ندارند، حتی اگر خودشان "قصهساز" باشند. ژانپلسارتر وجدان بیگانه را مقایسه کرده بود با شیشهای که چیزها را شفاف نشان میدهد و معانی را کدر. تمام اتفاقهای معمولی و جزیی و ساده منجر شدند به قتل آخر کتاب. و تمام اینها این قصهی ساده را پیچیده میکند. و باید این پیچیدگی - سادگی را در ترجمه میآوردم. باید این شفاف - کدر در ترجمه درمیآمد.
در ترجمهی کتاب گرفتار مشکلات تکنیکی نشدم یعنی بهتر است بگویم که ساختار کتاب، خود یک مشکل تکنیکی بود! روزها و روزها نوشتم و خط زدم تا حس سادهی مورسو را به فارسی دربیاورم. یادم نمیآید که هیچکدام از کتابهایم را اینقدر پاکنویسی کرده باشم. به جای دو ماهی که حدس میزدم، شش هفت ماه طول کشید. در مورد ترجمه با کسی مشورت یا نظرخواهی نکردم.پیش از این گهگاهی این نظرخواهیها را میکردم. اما این کتاب نیازی به این کار نداشت. خودم بودم و مورسوی بیگانه و روزهای داغ و گرمای نفسبُر. با مورسو حسابی رفیق شده بودم، این حس رفاقت را با شخصیت دیگری در کتابی دیگر حس کرده بودم - مومو در زندگی در پیش رو - مورسو بیگانهای سخت آشنا بود. فضاهای کتاب در عین گرمای داغ و رطوبت شدید هوا، سرد و یخزده بود. سکوتها مرگبار، نگاهها منجمد، حرفها معمولی. یک روزمرگی کامل. ترجمهی کتاب یک چالش حسابی با متن بود. همیشه وقتی کتابی ترجمه میکنم، صبر میکنم تا واکنش خوانندهها را بشنوم. این لذتبخشترین مرحلهی کار من است. شنیدن آرا و عقاید و نقد خوانندههای کتاب. این بار خوانندههای کتاب، در ظرف بیست و پنج روز کتاب را به چاپ دوم رساندند و بعد در عرض یک سال کتاب به چاپ سوم رسید. اینهم یک غرابت دیگر از بیگانه.
نوشته شده توسط دریاکناری Daryakenari@Gmail.com | لینک ثابت |
اس ام اس های جالب
I m on a mission: Misson 2 avoid u, 2 forgetu, 2 get rid of u, 2 not 2 talk 2u or meet u, in short.... MISSION IMPOSSIBLE!! من در یک ماموریتم ماموریتی برای دوری از تو ماموریتی برای فراموش کردنت و فرار کردن از دستت که باهات صحبت نکنم و تورو نبینم در یک کلام : ماموریت غیر ممکن!!! نوشته شده توسط فرهنگ Najmehfarhang@yahoo.com | لینک ثابت |
Harvest مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
In the green sky I saw the new moon reaping,
R. Le Gallienne نوشته شده توسط دریاکناری Daryakenari@Gmail.com | لینک ثابت |
لينك باكس پنگوين
با ثبت وبلاگ خود در اين لينك باكس كاربران خود را تا 1000% افزايش دهيد.
|
About
![]() Google Searcher
|
Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati